![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
آخ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 0:15 توسط مهر سپنتا |
|
|
یک شبـی مجنون نمازش را شکست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:31 توسط مهر سپنتا |
|
|
و با اندکی پستی و بلندی ...
کسی چه می داند ؟ همیشه آنگونه که میخواهیم نیست ... و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ... هجران ها هم حکمتی دارند!!! می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد و باقی را دور ریخت .... یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد ... پاییز را هم می توان زیبا دید همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان رامی سازند... نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد باید دید و نگرش عوض شود ... نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را برایمان به ارمغان می آورد ... گاه باید مسیر خود را عوض کنیم همیشه یک راه پاسخگو نیست راه های حل مشکلات زیاد است و همه کلیدی به دستمان خواهند داد
بپذیریم که مسئول اعمالمان خودمان هستیم و خالق ِ یکتا، بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کرد و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:27 توسط مهر سپنتا |
|
|
نمی گذاشتم به آسانی دلم را ببری
. . . . . . . . . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 22:54 توسط مهر سپنتا |
|
|
اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا میخواند سرگردان نگاه میکنم می آیم ... می روم ... انگاه در می یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی ... کنون تلخ و ملال انگیر سفیییییییییییییییییییید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپیددددددددددددددد
می آیم ... می روم ... می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام خواب بوده ام ... خواب دیده ام عطر برگهای نارنج ... چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا می خواند می اندیشم که شاید خواب دیده ام می اندیشم که شاید خواب بوده ام ... خواب دیده ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی ... کنون تلخ و ملال انگیر سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید می آیم ... میروم ... می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام خواب بوده ام ... خواب دیده ام عطر برگهای نارنج . چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا میخواند می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام . خواب بوده ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 21:47 توسط مهر سپنتا |
|
|
ضیافت های عاشق را ، خوشا بخشش خوشا ایثار خوشا پیدا شدن در عشق ، برای گم شدن در یار چه دریایی میان ماست ت ت ت .... خوشا دیدار ما در خواب ........................... چه امیدی به این ساحل .... خوشا فریاد زیر آب ................... خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن ........... خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن ........... اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هشیار مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا در خواب همیشه خوابتو دیدن ، دلیل بودن من بود چراغ راه بیداری ، اگر بود از تو گفتن بود ضیافت های عاشق را ، خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق ، برای گم شدن در یار نه از دور و نه از نزدیک ، تو از خواب آمدی ای عشق خوشا خودسوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن ........... خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن ........... چه دریایی میان ماست ........ چه ..... امی .... دی .... ب.... ه ای .... ن ساحححححل .... خخو ....شا مردن .................................. خوشا از عاشقی مردن ............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 13:28 توسط مهر سپنتا |
|
|
مرا با سوز جان بگذار و بگذر ...................... اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش .............. عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذار دلی چون لاله بی داغ غمت نیست ت ت ت ت ت ت ..................... ........ . .. . . . . ....................................... دلی چون لاله بی ... داغ .......غمت .... نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذر و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهر فشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر ....... ........... ..................... مرا با سوز جان بگذار و بگذر تو ای نامهربان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر مرا آتش به جان بگذار و بگذر با صدای فرشاد جمالی سه تار تهمورث پور ناظری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:14 توسط مهر سپنتا |
|
|
مستراحی به وسعت یک سرزمین بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی. آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد . جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم . بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی . و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم . اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور . وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:0 توسط مهر سپنتا |
|
|
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با وی مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت:
«شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..» مرد جواب داد: اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپر مارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ... پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شده بود. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.» نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 11:25 توسط مهر سپنتا |
|
|
نوروظ سبظ
سالی نوروز سالی سالی سالی احمد شاملو یادت شاد ... نیستی که ببینی چه بی گاهان نوروز آغاز شد ... و ما برای لمس دو شکوفه ی گیلاس چه تنها ماندیم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 21:52 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|